واقعا این یه اتفاقه یا یه جور میراثه؟! اینکه آدم عموش شاعر باشه و خودش ناگهان رشته ادبیات قبول بشه، یا اینکه آدم به شعر علاقه داشته باشه و بعضی وقتا هم شعر بگه و بعد رشته ادبیات قبول بشه و بعدش بفهمه عموش شاعره!؟ هر چی فکر می کنم آخرش به این نتیجه می رسم که من از عموی شاعرم طبع شعر رو به ارث بردم. البته شعرای عمو جون من کجا و شعرای خود من کجا!
خیلی دلم می خواست یکی از اون شعرای لطیف و با احساسشو تو وبلاگم بنویسم ولی حیف که اجازه ندارم.
تازه چیزی که خیلی برام مهمه اینه که سالها دوری از وطن و زبون مادریش باعث نشده که از اصلیتش دور بشه و همه چی رو فراموش کنه. نمی دونم شاید اونم این چیزا رو از یکی از اجدادمون به ارث برده باشه! خلاصه که عمو فرهاد ممنونم به خاطر اینکه هستی.
این شعر تقدیم به تو :
پرواز آفتاب و نسیم پرنده را
می دانم و صفای دلاویز دشت را
اما، من این میان
پرواز لحظه ها را، افسوس می خورم
پرواز این پرندۀ بی بازگشت را!
